«بیایید با این نیلوفر خسته، از نو آشنا شویم.»
من نیلوفرم؛ شانزدهسالهای از بارانهای کرمانشاه. به طعمِ غذا، به خوابِ خوش، به عطرِ چای، دلم گره خورده است گاهی دلم هوایِ ناگهان قهر میکند، و از هر نسیمی، دلآزرده میشوم به یارانِ جان، دلم وقفِ عشق است و مهر
“شیرینزاد” منم، که نامم شهدِ عسل، “پریزاد” منم، از عالمِ رؤیا، گُسسته از گل. “سروپری” قامتِ من، چون نخلِ خوشبستان، “بانویِ قصهگو”، قصههایم، در دلِ یاران. “نیلو” و “نیلیا”، نامهایی که بر من نهادند، “نیلدخت”، چون گُلی که از نیلوفر شکفت. اما تو، ای دوست، هر چه خواهی، مرا صدا بزن، اینها همه القاب است، که بر جانِ من نشست. من آنم که تو خواهی، در هر لباسی، در هر سخن
جانِ جهان، در این دلِ من، عشقها خانه کرده است: به باران، که نم نمِ زندگیست؛ به قهوه، که تلخیِ روزگار را شیرین میکند؛ به چای، که گرمیِ محفلهاست؛ به پارسی، که گوهرِ جانِ ماست؛ به ایران، که مهدِ عشق و داد است؛ به فردوسی، که شاهنامه را جاودانه سرود؛ به مادر، که فرشتهی رویِ زمین است؛ به یاران، که همدمِ لحظههای سخت و شادند؛ به سلیقهی خویش، که راهِ راهم را مینماید؛ و به افکارم، که ستارههایِ آسمانِ اندیشهاند.
در دلم، نفرتی است ابدی، از ناپاکیها و پلیدیها: از دروغ، که جانِ حقیقت را میسوزاند؛ از اهریمن، که سایهی شومِ تباهی است؛ از بحثهای بیهوده، که جز دودِ خشم، ثمری ندارند؛ از داد زدن، که سکوتِ منطق را میشکند؛ از سلیقهی بد، که چشمِ هنر را میآزارد؛ از ماچا، که تلخیِ ناخوشایندش، کام را میرنجاند؛ از شکلات، که افراط در آن، دل را میزند؛ از قرمه سبزی، که عطرش، گاه، دلگیر است؛ و از بیاهمیت بودن، که به جانِ اعتبارم، خنجر میزند.
قدم رنجه کن ای دوست، به سرایِ دلِ من، اینجا، خانهیِ عشق است، به رویت باز است. بیا تا به دوستی، گره زنیم جانها، که دلم، بی تو، بی تاب و بی قرار است.
نظرات بازدیدکنندگان (0)